با سلام به دوستان عزیز .....وبلاگ جدید من

www.bia2-2009.blogfa.com

   + عمو علی - ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٤

بازی فلش پرتاب کفش برای بوش .::.

سلام دوستان همیشگی سایت آموزش ایرانیان امروز بازی فلش پرتاب کفش برای بوش رو اوردیم امیدوارم خوشتون بیاد راستی این چند وقت سرم به امتحانا بود نتونستم اپ بشم ببخشید .برای دانلود به ادامه مطلب برید.

 دانلود - با حجم۵۰کیلوبایت
 پسورد : www.toolsweb.blogfa.com( به کوچک بودن تمام حروف دقت کنید

   + عمو علی - ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٤

خونه خالی!

عرض شود که ما مدت مدیدی در ایام الله امتحانات به سر میبردیم و به روایتی هنوزم انگار به سر میبریم یعنی اصولا ما یکشنبه یه امتحانی داریم که باید داده بشه و ما در طول این ایام فرخنده همواره دچار مالیخولیا شده بودیم و حتی یه بار ۴ روز از منزل خارج نشدیم و شب ها خوابمون نمیبرد و وقتی هم میخوابیدیم خواب های پریشان میدیدیم در حدی که حتی یک شب عین ابله های جن زده ساعت ۴ صبح یه دفعه عین دیوونه ها کله ی مبارک رو از روی بالش بلند کردیم و عین فیلما که کابوس میبینن و بدنشون ناگهان از ۱۸۰ درجه به ۹۰ درجه تقلیل میابه شکممون بر لگنمون عمود شد و پس از اینکه چشمانمون از حدقه زد بیرون توی ظلمات شروع کردیم با پشتکاری وصف نکردنی بالشمونو کوبیدیم به دیوار و سپس به علت عدم ارضای مخ به لحاف روی آورده و هی تلپ تلپ اون موجود بدبخت رو به حالت معترضانه ای در توی هوا تکون دادیم!..بعد ناگهان به خودمون آمدیم و گفتیم خب اصولا ساعت ۴ صبح این فعالیت های خداپسندانه در چه راستایی در حال انجام شدن هستند؟!آیا این کارها دلیل قانع کننده و محکمه پسندی برای اجرا دارند؟!شاید آمریکا حمله کرده و ما عین خروس هایی که از وقوع زلزله با خبر میشند از طرف پروردگار انتخاب شدیم تا کل مملکت رو زا به را کنیم و شارع مقدس مقرر فرموده که به ما اینگونه وحی بشه و ما از این لحظه به بعد باید شب ها رو به تکون دادن لحاف در هوا و بالش زنی بگذرونیم تا شاید مثل ریز علی خواجوی رستگار بشیم؟!..و هزاران چرای دیگه که در تاریکی به ذهن ما رسید و ما عین بز به هیچ کدام توجه ننمودیم و بی رحمانه به دیدار ادامه کابوس هامون نایل شدیم!

در این سه روز اخیر ملت همیشه در صحنه بلاخره تصمیم گرفتند که از توی صحنه برن بیرون و جملگی به سمت مملکت اعراب در حاشیه خلیج فارس شتافتند و ما به تنهایی به پاسداری از ۳ طبقه مکان پرداختیم و عین شیر از خونه خالی دفاع کردیم و نذاشتیم دست هیچ متجاوز یا تعدی گری به ساحت مقدس خونمون برسه و آبروی هر چی پسر مجرد و عزبه بردیم که بدین وسیله از جامعه ی مردان مجرد عذر میخواهیم و از درگاه ایزد منان برای اینکه اصولا کفران نعمت میکنیم طلب بخشش و عفو داریم...و بعد به علت اینکه ما تنها بودیم و تنهایی خیلی بد است و انسان موجودی اجتماعی است و به صورت دسته جمعی در کنار رودخونه و جوق آب تشکیل خانواده میداده در زمانی و اینها٬دوستان عزیز از اقصی نقاط کشور به سمت شهر شهید پرور ما که رودخونه داره شتافتند و در ابتدا مهدی از تهران اومد رفت خونه ی مادر بزرگش و بعد عیال از شیراز اومد رفت خونه سولماز اینا و ما تنها روی سه پایه همچنان توی سایه تمرگیده بودیم!...بعد دیدیم خب اصولا باید از منزل خارج بشیم این بود که این دو عزیز رو با سایر دوستای کج و کوله و صاف و نیمه صاف حاضر در استودیو  ریختیم توی ماشین و هی دور زدیم توی شهر تا حدی که سرمون گیج رفت و دیروز از ساعت ۱۱ ظهر لغایت ۱۲ شب به اتفاق هیات همراه کلیه ی خیابان ها و بیابان ها و کوچه ها و غیره ی شهر رو متر نمودیم و بسی کیف داد جای همتونم خالی دل همتونم آب تازه!

خبر مهم دیگه اینکه سرانجام یار دیرینه ی ۵ ساله٬مرکب راهوار و رفیق بی کلک مادر در هفته اخیر به فروش رفت و دیگه رسما ما خودرویی به اسم ۲۰۶ نداریم و از این بابت بی نهایت احساس رضایت و خرسندی داریم و ترجیح میدهیم با خاطراتش زندگی کنیم و صاحب جدید خودروی زیبای ما یک خانوم چادریه که قراره دوران بازنشستگی ماشین ما رو تحمل نموده و هر ماه مابه التفاوت قیمت ماشین با یه دونه صفرش رو در تعمیرگاه بپردازه و همواره احساس میکنه که چقدر زرنگه و چقدر زیباست که میتونه با این مبلغ نه چندان زیاد صاحب یک عدد از این تخم مرغ های جوات بشه و خوشحال باشه بابت اینکه چقدر ما ماشینمون رو تمیز نگه داشتیم!(میشستیمش اصولا)...و شما باید مطلع باشید که خودروی مذکور ۲ سال پیش با ته یه خانومه تصادف کرد(شرح ما وقع در آرشیو) و ما باهاش کورس میذاشتیم و لایی میکشیدیم و  همه ی سرعت گیر ها رو با سرعت بالای ۱۰۰ میپریدیم و ۴ بار در جاده دانشگاه در اثر شدت ضربات وارده از سرعت گیر دور خودمون چرخیدیم و باهاش رفتیم رالی در توی کوه و بیابان و یک بار هم که مامانمون ماشین رو برده بود یک ستون بی ادب بی نزاکت توی پارکینگ به مامانم حمله کرده بود که ماشینه از مامانم دفاع کرده بود و من بدین وسیله ازش تشکر میکنم!...و البته این اتفاق نادر بالغ بر ۳-۴ بار دیگه برای ماشین خود مامانمم افتاده بود و ما میدونستیم که ستون ها هم حرکت میکنند و حقیقتا مادر آدم هرگز به فرزندش دروغ نمیگه!!و البته اخیرا هم یک عدد تیر چراغ برق بی شعوری وسط خیابون قدم میزده که ناگهان مامان من با ماشین میره خودشو می اصابتونه بهش که یه موقع این تیر بی شعور به کودکی که داشته دستشو توی دماغش فرو میکرده اصابت نکنه که خدارو شکر در این ماجرا مامانمون با ماشین خودشون رفته بودند و خسارتی به مال ما وارد نشد!!...روحش شاد یادش گرامی!

خبر آخر اینکه بابای ما جدیدا در راستای اهداف آموزشیشون برای تعالی زبان شناسی اصحابشون روی به دستور زبان ناشناسی آوردند که به جز خودمون احدالناسی ازش سر در نمیاره!...مثلا صبح خوابالو میایم از اتاقمون بیرون بابام میگه:رفتش؟!...بعد ما فکر میکنیم که آیا چه کسی توی اتاق خواب ما سکنی گزیده بوده که الان رفته؟!چرا از خواب بودن ما سو استفاده کرده؟!...و از همه مهم تر کسی که رفته مرد بوده یا زن؟!..و بعد با سوالاتی که ازش میکنیم میفهمیم که داره راجع به وضعیت مکانی پسر همسایه خالم اینا که از کرانه های رود اُردن اومده بوده از ما سوال میکنه!..بعد مثلا یه دفعه میگه:راستی چیکار کردی؟!...و ما باید فکر کنیم که آیا ما چه موقع و چگونه دست از پا خطا کردیم که باید الان سزاوار چنین بازخواستی باشیم و پس از کنکاش های متداوم به این نتیجه میرسیم که هدف طراح از مطرح کردن سوالش همانا اطلاع یافتن از امتحانات بنده حقیر بوده!!

فعلا تا بعد..

   + عمو علی - ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢

احمق ها!

این مردم سوئد انسان های خیلی احمقی هستن.یعنی طفلکی ها سعی میکنن بفهمن ولی مثل اینکه تواناییشو ندارن..اصلا شما بیا برو توی کوچه خیابون اینا،ببین اصلا شعورشون نمیرسه برن توی صف نون وایسن!اصلا اینا نون بربری که ندارن که هیچ،صف شیر یارانه ای هم ندارن خیلی بد بختن...بعد صبح به صبح بلند میشن میرن سر کار تا ساعت ۴ عصر خجالتم نمیکشن!تعجبیکی نیست بگه بابا ول کنین یه سر برین قطب شمال با ماشین توی جاده بزنین و برقصین...نه که نخوانا،نمیفهمن که میتونن!خمیازه...بعد مثلا ۴-۵ تا آدم یه جا ندیدن بیچاره ها.وقتی یهو ما دانشجویان عزیز ایرانی وسط خیابونشون با هم صحبت های بلند میکنیم وحشت زده میشن و سراسیمه فرار میکنن میرن توی پناهگاهشون مخفی میشن...زبون بسته ها اصلا صداشونم در نمیاد!بعد خیلی هم بی تربیتن،به جای سلام میگن هی!بعد خیلی بخوان احترام بذارن میگن هی هی..از اینجا میشه فهمید که چقدرم دهاتی و بی ادبن!قهر

از همه بدتر اینکه اصلا رعایت شئونات رو نمیکنن...حتما باید پلیس بالا سرتون باشه؟اگه مثل ما توی کشورشون پلیس امنیت اجتماعی داشتن الان وضعشون اینقدر وخیم و زننده نبود...روی همه بیلبورد ها هم که همش تبلیغات منحط غربی به چشم میخوره و چه اشاعه هایی از بد حجابی که آدم نمیبینه!شما هر چی سرتو دور بگردونی یه دونه شعار گوهر در صدف و اینا نمیبینی خب معلومه اینا با این فرهنگ سازی غلط به سمت فرهنگ منحط روانه میشن دیگه!از اینجاست که میفهمیم حکومتشونم در پیتیه

بعد اینا زباله هاشون دو تا کیسه داره،یه سفیده واسه چیزای بازیافتی یه مشکیه واسه ته مونده غذا و میوه و اینا..اولی رو بازیافت میکنن اضافاتشم میسوزونن از حرارتش استفاده میکنن دومی رو هم ازش گاز میگیرن میریزن توی ماشینا و اتوبوساشون که راه بره...این کارشون خیلی زشته

چرا؟سوال

چون اولا که چرا ٢ تا کیسه برادر من؟منتظراینجوری فرهنگ اسراف روز به روز بیشتر توی جامعه فراگیر میشه..بعدشم که اینا باید از این همه کثیفیشون خجالت بکشن که آشغالو میسوزونن باش گرم میشن!واقعا حیا هم خوب چیزیه گاهی

یه مورد خیلی مشمئز کننده دیگشون اینه که اصلا رانندگی بلد نیستن واسه همین مجبورن یواش رانندگی کنن.بعد تازه بیچاره ها اینقدر بی پولن که نمیرن این بوق ماشینشونو درست کنن...بعد خیلی هم سوئدی ها آدمای ترسویی هستن چون پاتو که بذاری لب خط عابر پیاده از ١٠ کیلومتری ترمز میکنن!یعنی من اصلا هر وقت حوصلم سر میره میرم وامیسم دم خط کشی عابر پیادشون که همشون وایسن بعد رامو میکشم میرم از خط کشی رد نمیشم تا حالشون جا بیاد!نیشخند

بعد همشون هی به آدم نظر دارن چون هر جا بری اگه با کسی چشم تو چشم بشی بهت لبخند میزنه!اصلا محرم نا محرم حالیشون نیست از پشت کوه اومدن انگار

....

بگذریمگاوچران

دیشب مهمونی دانشگاه بود.. خیلی مثل اینکه اینا خوشحالن که ما اومدیم توشون درس بخونیم بعد واسه همین هی واسمون مهمونی میگیرن کلا انگار توی تهشون عروسیه!...بعد یه شصتاد تا ایرانی بودیم یه بیست تا آلمانی و انگلیسی و یه مشت چینی مینی...غذاشون در حد افتضاح بود یعنی نپخته بودن بیچاره ها!مثلا مرغ داشتن که قد قد میکرد کامل!فکر کنم قواعد آشپزیشون اینه که مرغه رو زنده میبرن دم ظرف آب جوش بعد بهش میگن آب جوش بخوره بعد مرغه فکر میکنه اینا مهربونن آبه رو مینوشه توی دلش پخته میشه و میمیره اینا هم خوشحال میشن پراشو میکنن میذارنش روی میز!

بعد ماهی ها هم خام بودن حتی!گریه اونارو هم احتمالا از آب در میاردن در گوششون  میگن ما تصمیم گرفتیم شما رو بخوریم،ماهیه زهر ترک میشه میمیره اینا میذارنش توی دیس دورشم نخود فرنگی میذارن!بعد تازه همه غذاها شیرینه...مثال:ماهی نپخته شیرین!کلافه

یه سری تخم مرغ پخته بود روش میگوی نپخته بود،یه سری هم سالاد بود با سیب زمینی که خدارو شکر اونارو به ناچار پخته بودن(یا شایدم توی مزرعه،سیب زمینیا خودشون پخته شده بودن واسه آبرو داری)

بعد اینجا به جای حراست یه مسئول داره که مال امور لهو و لعب دانشجویانه!اومد همه رو هدایت کرد به راه راست که ختم میشد به دیسکوی دانشگاه بعد اونجا اولش یه کم آبرو داری کردن آهنگ خارجی گذاشتن،بعد خیل عظیم جمعیت معترض شدن به نحوه گزینش موزیک و عاقبش این شد که یه مشت آلمانی و چینی با آهنگ ایرانی میرقصیدن اون وسط!خنده(مثال: چه جوررری؟این جوری؟)

یه پسره هم هست که اصلا از اول که فهمیده قراره بره خارج توی پوست خودش نگنجیده و هنوزم مشغول جا نشدنه! بعد این زهر ماری خورده بود اون وسط هی با ایرانیا انگلیسی حرف میزد که البته واقعا مایه افتخار ما بود!

خلاصه که جای همتون خالیه اینجا،خیلی برنامه مفرحه فعلا!..مرسی سر میزنید

تا بعدهورا

این مردم سوئد انسان های خیلی احمقی هستن.یعنی طفلکی ها سعی میکنن بفهمن ولی مثل اینکه تواناییشو ندارن..اصلا شما بیا برو توی کوچه خیابون اینا،ببین اصلا شعورشون نمیرسه برن توی صف نون وایسن!اصلا اینا نون بربری که ندارن که هیچ،صف شیر یارانه ای هم ندارن خیلی بد بختن...بعد صبح به صبح بلند میشن میرن سر کار تا ساعت ۴ عصر خجالتم نمیکشن!تعجبیکی نیست بگه بابا ول کنین یه سر برین قطب شمال با ماشین توی جاده بزنین و برقصین...نه که نخوانا،نمیفهمن که میتونن!خمیازه...بعد مثلا ۴-۵ تا آدم یه جا ندیدن بیچاره ها.وقتی یهو ما دانشجویان عزیز ایرانی وسط خیابونشون با هم صحبت های بلند میکنیم وحشت زده میشن و سراسیمه فرار میکنن میرن توی پناهگاهشون مخفی میشن...زبون بسته ها اصلا صداشونم در نمیاد!بعد خیلی هم بی تربیتن،به جای سلام میگن هی!بعد خیلی بخوان احترام بذارن میگن هی هی..از اینجا میشه فهمید که چقدرم دهاتی و بی ادبن!قهر

از همه بدتر اینکه اصلا رعایت شئونات رو نمیکنن...حتما باید پلیس بالا سرتون باشه؟اگه مثل ما توی کشورشون پلیس امنیت اجتماعی داشتن الان وضعشون اینقدر وخیم و زننده نبود...روی همه بیلبورد ها هم که همش تبلیغات منحط غربی به چشم میخوره و چه اشاعه هایی از بد حجابی که آدم نمیبینه!شما هر چی سرتو دور بگردونی یه دونه شعار گوهر در صدف و اینا نمیبینی خب معلومه اینا با این فرهنگ سازی غلط به سمت فرهنگ منحط روانه میشن دیگه!از اینجاست که میفهمیم حکومتشونم در پیتیه

بعد اینا زباله هاشون دو تا کیسه داره،یه سفیده واسه چیزای بازیافتی یه مشکیه واسه ته مونده غذا و میوه و اینا..اولی رو بازیافت میکنن اضافاتشم میسوزونن از حرارتش استفاده میکنن دومی رو هم ازش گاز میگیرن میریزن توی ماشینا و اتوبوساشون که راه بره...این کارشون خیلی زشته

چرا؟سوال

چون اولا که چرا ٢ تا کیسه برادر من؟منتظراینجوری فرهنگ اسراف روز به روز بیشتر توی جامعه فراگیر میشه..بعدشم که اینا باید از این همه کثیفیشون خجالت بکشن که آشغالو میسوزونن باش گرم میشن!واقعا حیا هم خوب چیزیه گاهی

یه مورد خیلی مشمئز کننده دیگشون اینه که اصلا رانندگی بلد نیستن واسه همین مجبورن یواش رانندگی کنن.بعد تازه بیچاره ها اینقدر بی پولن که نمیرن این بوق ماشینشونو درست کنن...بعد خیلی هم سوئدی ها آدمای ترسویی هستن چون پاتو که بذاری لب خط عابر پیاده از ١٠ کیلومتری ترمز میکنن!یعنی من اصلا هر وقت حوصلم سر میره میرم وامیسم دم خط کشی عابر پیادشون که همشون وایسن بعد رامو میکشم میرم از خط کشی رد نمیشم تا حالشون جا بیاد!نیشخند

بعد همشون هی به آدم نظر دارن چون هر جا بری اگه با کسی چشم تو چشم بشی بهت لبخند میزنه!اصلا محرم نا محرم حالیشون نیست از پشت کوه اومدن انگار

....

بگذریمگاوچران

دیشب مهمونی دانشگاه بود.. خیلی مثل اینکه اینا خوشحالن که ما اومدیم توشون درس بخونیم بعد واسه همین هی واسمون مهمونی میگیرن کلا انگار توی تهشون عروسیه!...بعد یه شصتاد تا ایرانی بودیم یه بیست تا آلمانی و انگلیسی و یه مشت چینی مینی...غذاشون در حد افتضاح بود یعنی نپخته بودن بیچاره ها!مثلا مرغ داشتن که قد قد میکرد کامل!فکر کنم قواعد آشپزیشون اینه که مرغه رو زنده میبرن دم ظرف آب جوش بعد بهش میگن آب جوش بخوره بعد مرغه فکر میکنه اینا مهربونن آبه رو مینوشه توی دلش پخته میشه و میمیره اینا هم خوشحال میشن پراشو میکنن میذارنش روی میز!

بعد ماهی ها هم خام بودن حتی!گریه اونارو هم احتمالا از آب در میاردن در گوششون  میگن ما تصمیم گرفتیم شما رو بخوریم،ماهیه زهر ترک میشه میمیره اینا میذارنش توی دیس دورشم نخود فرنگی میذارن!بعد تازه همه غذاها شیرینه...مثال:ماهی نپخته شیرین!کلافه

یه سری تخم مرغ پخته بود روش میگوی نپخته بود،یه سری هم سالاد بود با سیب زمینی که خدارو شکر اونارو به ناچار پخته بودن(یا شایدم توی مزرعه،سیب زمینیا خودشون پخته شده بودن واسه آبرو داری)

بعد اینجا به جای حراست یه مسئول داره که مال امور لهو و لعب دانشجویانه!اومد همه رو هدایت کرد به راه راست که ختم میشد به دیسکوی دانشگاه بعد اونجا اولش یه کم آبرو داری کردن آهنگ خارجی گذاشتن،بعد خیل عظیم جمعیت معترض شدن به نحوه گزینش موزیک و عاقبش این شد که یه مشت آلمانی و چینی با آهنگ ایرانی میرقصیدن اون وسط!خنده(مثال: چه جوررری؟این جوری؟)

یه پسره هم هست که اصلا از اول که فهمیده قراره بره خارج توی پوست خودش نگنجیده و هنوزم مشغول جا نشدنه! بعد این زهر ماری خورده بود اون وسط هی با ایرانیا انگلیسی حرف میزد که البته واقعا مایه افتخار ما بود!

خلاصه که جای همتون خالیه اینجا،خیلی برنامه مفرحه فعلا!..مرسی سر میزنید

تا بعدهورا

   + عمو علی - ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢

 

سلام من هم بعد از این همه تا خیر امدم ببخشید من برای چند ماه به امارات سفر کرده بودم

   + عمو علی - ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۳٠

علل و عوامل مرگ زودبهنگام

خدایا منو بکش!..خدایا منو نابود کن!!!..خدایا منو از روی کره ی زمین محو بنما!!..اصلا واسا بینم!..واسه چی منو محو بنما؟!این معلمای دانشگاهو محو بنما و حذف بنما و جملگی همشونو بینداز(در آتیش جهنم) تا آدم بشن!

اصلا شماها میدونید این امتحان چه چیز مضریه؟!...از انرژی هسته ای و خودروی فرسوده و کمبود بنزین و اینا هم خطرناک تره حتی..حالا چرا؟!

یه سری محققین هایی که خیلی سرشون میشه(من) با یه سری وسایل های پیشرفته(مغز من!)بررسی کردند و به این نتیجه رسیدند که امتحان یکی از مهمترین عوامل های مرگ و میر انسانهاست و عمر ملتو به یک چهارم تقلیل میده!

قبل از امتحان انسان ۲ راه در پیش روی خویشتن داره و انتخاب هرکدوم البته تومنی دوزار باهم فرق نداره:

۱.حذف الدروس:این راه یکی از گوگولی ترین و عخشولی ترین راهه که خداوند منان در جلوی ما قرار داده و ویجه ی انسان های با شعور٬با درک و کسانی که معنای عمیق زندگی رو با پوست و گوشت و استخون و عصب و اینا درک کردند میباشد چون این خوبان عالم زودتر از همه انسان ها به این نتیجه رسیدند که این خذعبلات واسه احدالناسی نتیجه نداده و انسان اصلا باید نون بازوشو بخوره و عرق جبین بریزه و در غیر این صورت نه تنها مرد نیست بلکه کلا آدم نیست!..از رهروان خوش سیرت این مغال میتوان به پروفسور بالتازار٬سرندی پیتی و کنا٬برداران رایت و دکتر جاسبی اشاره کرد!

۲.حفظ الدروس:این شخص احمق دیوانه به علت خریت بیش از حد و شعور پایینش ناچاره که درس بخونه (نگارنده) و با این کار جنایتی در حق خودش مرتکب میشه (نگارنده!) و میتمرگه در توی خونه و در تمام ایام الله امتحانات خودشو توی خونه حبس میکنه(ای بابا!) ولی هیــچــی نوفهمه!...به همین خاطرهی به ازای هر ۲ خط درس خوندن ۲ کیلومتر وسط خونه قدم میزنه و بالغ بر ده ها هزار تن جیره مصرف میکنه و به همین خاطر چربی های زاید هی دورش جمع میشن(دور قلبش البته) و هر لحظه امکان سکته و اینا براش بیشتر میشه!

شما خودت اگه یخده فکر کنی میفهمی که شخص امتحان دار که قراره توسط یه جلادی مورد آزمایش الهی قرار بگیره استرس داره!...این استرس باعث میشه یه سری هورمون های بد بد(از اون لحاظ) در بدن ترشح بشه که خود اینا اصلا خیلی بده!...و بعد این هورمون های متشرح شده میان توی بدن آدمی و آدمو مرگ میکنن!...شما تا توی جلسه امتحان همینجوری توسط این هورمون های بد تحریک میشید(از همون لحاظ قبلی) که باعث میشه هی زودتر بمیرید!...بعدش میشینید سر جلسه و قلبتون با افزایش ضربان مواجه میشه که این خودش خطر ابتلا به آلزایمر رو افزایش میده وعقل شما به محض مشاهده بسم الله بالای برگه عین جن نابود و نیست و زایل میشه!

اگه شعورتون هنوز یک مقدار لازمی در توی شما باقی مونده باشه زیر در ماشین حساب و روی دیفال و روی دسته صندلی یه نکاتی رو صرفا محض یادآوری یادداشت کردید یا اگه خیلی هنرمند بوده بودید روی صدتومنی و دستمال کاغذی و دونه ی برنج و تار مو یه سری چیزایی نوشتید واسه روز مبادا که همانا الانه به درد میخوره!..اما این یاداشتها باید پس از استفاده نابود یشن:

...یک راهش خوردن تقلبه که احتمال خفگی >نارسایی هوا درون توی بدن>کبودی> و مرگ میشه!

..راه دیگش مچاله کردن>انداختن زیر صندلی جلویی>دیدن مراقب صحنه را>و مرگ میشه!...پس باز هم اینجا ما میتونیم خیلی زیبا نتیجه بگیریم که امتحان خیلی افزایش درصد مردن رو زیاد میکنه!

سرانجام شما به هر بدبختی که هست از پای چوبه دار نجات میابید و به خانه بر میگردید...پس از گذشت مدت های مدیدی(بسته به کالیبر استاد) باید باز به محل وقوع جرم برگردید چون قاتل به محل قتل برمیگرده!...توی راه باز همون هورمون های کذایی باید مترشح بشن و باز از درون شما رو نابود کنند!..بعد هم اگه نتیجه آزمایشتون منفی بود باید برید منت استادو بکشید و به پای استاد بیفتید(این دفعه از این لحاظ) تا بلکه فرجی بشه و خورشید عطوفت استاد از پشت کوه های برف گرفته و مه آلود طلوع کنه و شما رستگار بشید که معمولا به این مرحله نمیرسید و یا خود کشی میکنید٬یا مجبور میشید تا پایان ترم بعد در ظلمات شب تاریک و سیاه و اینا بمونید!

پس من به نوبه ی خودم از پشت این تریبون مقدس به همه جهانیان اعلام میکنم که حیف شماست که به این الکی ها بمیرید بلکه شما باید همتون شهید بشید پس هرچه سریع تر با در درست داشتن اصل شناسنامه به یکی از شعب هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران رفته و بلیط سفر آخرت و اقامت دایم در بهشت برین رو خریداری کنید باشد که رستگار شوید!!!

تا بعد

   + عمو علی - ٥:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٦

مو قشنگ

امروزمن در طی عملیاتی شهادت طلبانه دقیقا عین حسین فهمیده خودمو به سلمونی تحویل دادم!(صلوات)

..نتیجشم همینی شد که شما نمیتونین ببینین!...موهام بلند بود مثلا البته نه اونقدر که بشه دم ببندی و از این قرطی بازیا اما خب واسه خودش بلند بود دیگه ...بعد از همونجایی که دفعه قبل هم گفتم و موهام در حال ریزش وافر بود نشستم با خودم جلسه برگزار کردم مبنی بر اینکه چیکار کنم که از کچل شدن زودرس جلوگیری بشه!...کل عقلمو با هم جمع زدم و نتیجه گرفتم که موهامو تیفوسی بزنم بعد برم به جای ژل موس بخرم بمالم بهش از این مدل بوژبوژی ها بشه!

الان که تو آینه نگاه میکنم حالم یه مقداری از قیافم به هم میخوره که البته طبیعیه...این گوشام اندازه گوش فیل شده دماغمم که دیگه خود خرطوم فیله و بحثی راجع بهش نداریم!...ابرویی هم نداریم که بریم هشتش کنیم قشنگ شه!...لُپ هامم که قد بالشته!....خود تام کروز!

دیدم انگار خیلی بی ریختما!رفتم پیش مامانم که به وضعیت موجود اعتراض کنم.بعد به این نتیجه رسیدیم که من طرح صورتم مثل مامانمه اما کله هه شکل بابام شده!..بعد واسه همین عین این شده که لازانیا رو با قورمه سبزی قاطی کنین!..این شده که بازم نمیبینین!...بی خیال!

روز یکشنبه استاد شیمی گفته بود میخوام میان ترم بگیرم و افکار پلیدشو عملی کرد..یه امتحان گرفت که من کل جلسه رو براش گل کاری کردم!...گفته بود آزمایش طیف سنج جرمی رو شکلشو بکشین و نتایجشم بنویسین منم واسش آزمایش میلیکانو کشیدم و نتایج آزمایش رادرفوردو هم زیرش نوشتم و دو دستی تقدیمش کردم!مسله هاشم که نمیدونم اصلا چیکار کردم واسه خودم هی چرند و پرند به هم بافتم..خلاصه بد نشد(پرویی هم حدی داره بابا!گند زدی دیگه)

امتحان دوشنبه عوضش خوب شد معادلاتمو باحال امتحان دادم..خدا سایه ی استادای گلابی رو از سر ما کم نکنه به حق این شبای عزیز!
امروز جزوه بهزادو ازش گرفتم ببینم جلسه قبلی استادمون چی چی درس داده بعد هی بو کردم ببینم احیانا بوی سیگاری چیزی نمیده  اما فقط بوی کاغذ میداد به جون خودم!..نمیدونم شاید اون هفته تاحالا خودشو طناب پیچ کرده به تخت ترک کرده!...به من چه اصلا.

میگن نامزدای ریاست جمهوری هم معرفی شدن.در همین راستا...(هیـــــــــــــــــــــس!الان میان وبلاگمو فیلتر میکنن!...زیر اسمم مینویسن مرتد،ام الفساد و مفسد فی الارض و محارب فی الاسلام!..بعد هم به حول و قوه الهی میان میکشنم بدبخت میشم!)..الان همکارانم بهم اشاره کردن که شایعه بوده!...چه هوا خوب شده ها!

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

دفعه قبلی یکی واسم نظر داده گفته واسه چی آسمون ریسمونو به هم میبافی؟...خب چیکار کنم؟!..میخوای کاموا بده عین ننه حسنی بشینم تو ایوون واست لباس ببافم!خوبه؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                      کشک

                               رشته

                                        روغن لاد ن!

(آگهی هم میپذیریم)

 

مخلصیم

   + عمو علی - ٥:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٦

سرنوشت شوم!

کارت درست نیست به خدا(2بار)
دلمو شکستی به خدا(اینم 2 بار)
نه نمیذارم که بری(2 بار باز)
عشق من هستی به خدا(مجددا 2 بار!)

وای!خودمو خفه کردم با این آهنگ جلف مزخرف بی معنی جفنگ آبگوشتی!اصلا بد فورم فرو رفته توی من دیگه در نمیاد!...پریشب خوابم نمیبرد هدفون موبایلو چپوندم توی گوشم بلند شدم وسط اتاق بزن وبکوب راه انداختم....وسط تاریکی حالا من هی سعی میکردم خردادیانی تر برقصم هی خراب تر میشد!...خلاصه حسابی در بحر مکاشفت مستغرق بودم یه دفعه ریتم آهنگ از این دامبولی های وسطی شد که باید باهاش تغییر موضع داد منم اومدم چرخ بزنم دیدم مامانم با چشم گرد شده وایساده دم در داره هراسون نیگا میکنه!...منم عین برق گرفته ها 3 متر پریدم هوا!...بیچاره اگه شک داشت که من خل شدم دیگه مطمن شد!از فرداش گیر داده میگه توی شرکت نفت واست کار پیدا کردم پاشو برو ببین این آقای نمیدونم چیچیان چی میگه!بلکه استخدامت کنن همونجا بمونی آدم شی...منم بحث رو منحرف کردم به این سمت که:
- ای وای و ای خاک عالم!مامان اصلا حواست نیست!ته ماه رمضون شده تو هنوز مهمونی افطار ندادی
*وااای..خدا منو بکشه!من چطور یادم نبود؟!تازه دوتا عروس داریم پاگشا نکردیم!این کوتاهی من جبران ناپذیره...وای وای این تلفن کجاست؟بابات کو؟!صداش کن از وسط باغچه بیاد!(کلا این پدر خانواده همیشه وسط گل و بلبلا داره باقالی میچینه!!)
...البته من در دم نادم و پشیمان شدم..اما دیگه آب ریخته رو نمیشه جمع کرد بعدم نذر امام زاده کرد و اینا..این شد که قرار شد چهارشنبه شب پاگشاد باشه و مهمون بیاد.منم دیدم واقعا در توانم نیست که پذیرایی کنم جیغ زدم گفتم زنگ بزنین رامین بیاد!
حالا این رامین کیه؟..این رامین یه آدم چلمنگ مزخرفه که سابقا سرایدار آپارتمان عمه من بود که از بس خنگ و خرفت بود انداختنش بیرون!یه بار حتی میخواست پکیج خونه عمه اینارو روشن کنه کل اهالی خونه غرق شدن!..تازه از سرایداری که انداختنش بیرون رفت بابای مدرسه شد اونجا هم دیدن در انجام وظایف پدریش کوتاهی میکنه سرانجام شوتش کردن بیرون..بعد اسمش رامینه خلاصه این موجود!30 سالشم هست!..آها یادم رفت بگم!قبلشم توی آزمایشگاه بقل دفتر بابای من کار میکرد بعد کلید دفتر بابامو داشت واسه روز مبادا...بابام سر رسید شد(سر رسید شدن: تقویم شدن!) دید این مرتیکه با یه متر و شصت سانت قد و دو وجب پهنا با دوست دختر چادریش میان میرن توی دفتر بابام اعمال خیر انجام میدن!!...سابقه رو که دارید که؟!تازه یه زن هم یه مدت گرفت از عشایر بعد رامینه دبه کرد گفت زنم دختر نیست طلاقش داد(زبونم لال شه که تمام پرایوسی مرد بدبخت رو در ملا عام برملا کردم!)
علاوه بر رامین جون،ما یه زهره داریم که میاد ظرف میشوره که البته خودش اندازه 3 تا ماشین ظرفشویی حجم داره!یعنی میاد توی آشپزخونه همه فضای مفید آشپزخونه رو فرا میگیره کلا آشپزخونه از حالت اپن به کلوز تغییر موقعیت میده!اینم اومده بود مثلا کمک کنه
خلاصه...این مرد محجوب و نازنین اومد رفت نشست توی آشپزخونه در جوار بارگاه زهره(به من چه که بارگاه زهره کجاشه!برید خودتون تحقیق کنید اصلا!)..حالا مامان من وسط افطار واسه رامین چلوکباب کشیده گذاشته جلوش هی به من میگه نیما بدو زولبیا بامیه بگیر!!هرچی بهش میگم آخه مردم دارن شام میخورن الان زولبیا میخوان چیکار؟!..میگه نه نمیشه باید زولبیا تعارف کنی مردم بخورن اگه این زولبیا ها بمونه من چیکارشون کنم؟!...بعد شام تموم شده رامین دندوناشو خلال میکرده مامانم جیغ که آهای نیما برو میزو جمع کن میخوایم دسر بچینیم!...بعد من اومدم برم کرم کارامل بخورم با ذوق و اینا،مامانم یه سینی چایی داده دستم و من در حالی که رامین داشت با نون ته کاسه دسرش رو پاک میکرد رفتم چایی گرفتم!...بعد آخر شبم زهره روی دوتا از صندلی های آشپزخونه نشسته بود من استکان میشستم!تازه بعدش عین زن تناردیه اومده میگه این ماتیکا رو مواظب باش روی استکانا نمونه یه موقع!
تازه یه سری از مهمونا به علت کهولت سن از آسانسور میومدن همه از دم فحش میدادن به من که چرا آسانسورتون اینقدر دوستانست؟چرا 3 تا آدم توش جا میشه؟!و هزاران چرای دیگه که کمپلت وظیفه من بود پاسخ قانع کننده ارایه کنم!...بعد از افطار هم همه میخواستن سریال ببینن گوله شده بودند دم تلویزیون تعدادی هم از در میزش آویزون بودند یه عده هم رفته بودند بالای بوفه از بالکن به لژ مشرف بودند مامان منم هول داشت که الان اینا محو سریال میشن هیچ کس میوه نمیخوره! بعد رامین و زهره نشسته بودند کنار میز اپن دکتر پژوهان رو نگاه میکردند ما به جاشون ظروف میوه رو از پذیرایی ترانسفر میکردیم بالای کمد و زیر میز و یه سریشونم وسط هوا با دست نگه میداشتیم که اگه کسی خواست میوه بخوره میل کنه!
آخر شبم مامانم اومد اعتراف کرد که اگه این رامین و زهره نبودند اصلا مهمونی برگذار نمیشد که هیچ،چه بسا اصلا زولبیاها و میوه ها هم دست نخورده باقی میموند!کلی هم پول داد بهشون رفتن دنبال خوشی خودشون!!
..خلاصه شاعر ادامه میده که:
یه روز پشیمون میشی تو
عاشق و مجنون میشی تو
پنجره رو وا میکنی
منو تماشا میکنی(!!!)
خلاصه بدانید و آگاه باشید که چوب خدا صدا نداره و اگه وسط ماه رمضون حرکات موزون انجام بدید چه بسا عذاب الهی به طرز مخوفی بر شما نازل شه و اصلا نمیفهمید از کدامین قسمت وارد میشه و از کجاتون خارج میگرده...تا بعد

پی نوشت: این پست به شدت مامانم اینایی شد!دیگه همینه که هست

 

نظریادتون نره

   + عمو علی - ٦:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٩

یک روز معمولی!

نمیدونم شماها تاحالا براتون پیش اومده که زندگیتون الکی قمر در عقرب بشه یا نه!ولی واسه من یکی الان مدت مدیدیه که همه چیز قمر در عقربه تازه کل افراد جامعه هم سعی میکنن در بهم زدن اوضاع سهمی هر چند کوچک ایفا کنند!..نمونش همین امروز کذایی!


صبح سحر ساعت ۸ در اثر برخورد تشعشعات نفرت انگیز خورشید یه مقادیری از سنگینی خوابمون کم شده بود که از لای چشمم مشاهده کردم که یه موجود غول آسایی وایساده وسط اتاق و خب طبق معمول فرد مورد نظر بابای آدم هست که حساب نمیکنه پسر جوونش ممکنه اصلا یه نفر دیگه رو هم زیر لحاف قایم کرده باشه همینجوری میاد سر زده وسط آدم!بهش میگم این وقت صبح چیکار داری؟میگه میخوام برم مانتو بخرم!و من بی درنگ کله کچل بابامو در قسمت فوقانی یه مانتوی نیم کلوش تصور میکنم!!!بهش میگم این دیگه چه مصیبتیه باز؟میگه خب تو فردا میخوای بری تهرون گفتم بیای با هم بریم واسه خواهرت مانتو بخریم که تو واسش کادو ببری!!!...خلاصه با هزار ترفند و حیله تونستیم اون یکی خواهرمون رو صداش کنیم که اقلا توی این خرید مردونه بتونه به منو بابام کمک کنه بلکه و من در حالی که هنوز بوی خواب میدادم در کسوت همیشگی و جدانشدنی راننده خانواده در پست خودم حاضر شدم و به جز پرو مانتو بقیه کارارو انجام دادم و همه مدعوین رو به مراکز مورد نظرشون رسوندم تا ساعت شده ۱۱!
پاسخ به پرسش های متداول(قسمت اول):
اصولا برای هر فرد نیمه عاقلی این سوال پیش میاد که این مرد گنده که بابای من باشه مگه خودش زن نداره که منو میبره مانتو واسه دخترش بخره؟خب جواب سادست:زنش از ۶ صبح برنامه های مفرحی برای مهمونای تازه از فرنگ رسیده گذاشته!!
...جریان از این قراره که یه خانومی که دوست  دوست مامان من باشه از فرنگ با دخترش اومدن وطن!بعد اینا تصمیم گرفتن که هتل نرن و اصولا همه مردم این مرز و بوم میدونن که ما طبقه پایین خونمونو اصلا واسه اسکان مسافران و میهمانان گرامی در نظر گرفتیم!بنابرین اون دوست گرامی مامان ما دوستش رو فرستاده اینجا زیر ما!بعد شوهر طرف هم دیده انگار خب همه چیز مرتبه گفته بذار منم یه سر برم وطن و اون هم به جمع گرم و صمیمی زیر ما اضافه شده!
با وجود اینکه ما با مهماندار گرامیمون طی کردیم که جون هر کس دوست داری یه ذره به حریم خصوصی ما احترام بذار ولی خب معمولا کسی به حرف یه پسر نا خلف نجوش بی شعور که از نظر مامانش اصلا آداب معاشرت سرش نمیشه و مهمون که میاد میره روی پشت بوم منتظر میشه تا برن گوش فرا نخواهد داد!...حالا مشکل کجاست؟
اول از همه اینکه مهمانان قبلی زدن تلویزیون طبقه پایین رو سوزوندن و از اونجا که هم میهنان کوچیده ی گرامی باید بفهمن که چقدر ما در ایران برنامه های زیبا مشاهده میکنیم بر همه ما واجب است که سهم خودمون رو در روشن کردن افکار عمومی این عزیزان به نحو احسن ایفا کنیم٬حتی اگر ایفا کردن ما به قیمت خم شدن کمر من زیر وزن سنگین اولین تلویزیون رنگی ساخت شرکت پارس خم بشه و بترکم!
دویوم اینکه کوچیدندگان گرامی باید بفهمن که ما اینجا از رفاه زیادی برخورداریم و تور های مفرح روزانه-شبانه-صبحانه-ناهارانه و گشت ویژه شهر همواره با موسیقی زنده باید توسط خود مامانه انجام بشه و ایشون شصتادو نه درصد وقت مفیدشون رو به ارضای حس زیبا شناسانه مردم کوچوندیده میگذرونن!بنابرین میفهمیم که ما باید چیکار کنیم؟!...اگه گفتین؟..خب نمیدونین!
پرسش های متداول(قسمت دوم):
احتمالا برای هر فرد فاقد عقلی که دچار اختلالات شخصیتی نباشه این سوال پیش میاد که شما که قرار نیست کاری انجام بدی پس چه مرگته غر میزنی هی؟..پاسخ همانا اینست که ما که فقط همین یه سری مهمون رو نداریم که!ما زیاد مهمون داریم خیلی!یعنی افراد مختلفی از اقصی نقاط جهان هستند که گاهی فکر میکنن که ما خوشحال میشیم اینا سر زده عین بز وسط شام خوردن ما زنگ درو بزنن و وارد بشن و ما باید مثل یک انسان شریف و آداب دون بعد از ادای احترامات ویژه و پذیرایی در خور و ادای صحیح اعمالی مثل استدعا(و سعی در عدم ایجاد هرگونه مشکلی که این کلمه رو به یک جور حرکت مردانه تبدیل می کنه) فرد مورد نظر رو سرگرم کنیم تا صاحب خونه ها که معمولن به انجام سایر وظایفشون مشغولند از راه برسن!
پرسش متداول(قسمت سوم):
هر فرد احمقی که دوگانگی شخصیتی داشته باشه هم حتی به ذهنش میرسه که خب تو که یک نیمای پذیرا هستی و مردم رو به سمت درب شرقی مهمون خونه راهنمایی میکنی چرا بهت میگن بیشعور و آداب ندون؟!خب جواب سادست!انسان وقتی با مهمون زندگی کرد با این قشر از جامعه احساس راحتی خاصی میکنه و اغلب هم به علت هجوم بی شرمانه ی این عزیزان که شادمانه فریاد میزنن ((سورپرایز))به انسان مجال نمیده که شلوارکی که روش یه عالم خرچنگ و توله سگ و ماهی رنگی رنگی داره رو تعویض کنه و سعی میکنه حالا که با این وضع زیبا دیده شده اقلا چایی رو یه جوری دم کنه که یه رنگ بریزه!
....
خب شما اصلا یادتون رفت که ساعت شده بود ۱۱ و من مانتو خریده بودم!بعد از این عمل مذبوحانه و وقیح شاهد از غیب خبر آورد که یکی از دست گل های بابامون غنچه داده!این پدر گرامی ما به جای اینکه بره توی بازار سیمان و شن و تیر آهن سرمایه گذاری کنه دست از سر خودروسازان بر نمیداره!به محض اینکه بنزین تصمیم گرفت با گاز ازدواج کنه و همه چیز دوگانه شد بابای ما هم رفت ۳ تا ماشین دوگانه سوز نوشت!این نوگلان نوشکفته هم یکی یکی از راه میرسن و بابای منم چون حالشو نداره تا انبار بره منو میفرسته!حالا امروز خبر آوردن که اون ماشین قبلیه که دوماه پیش تحویل گرفتیمو اصلا کسی نمیخره چون مردم همون بنزین آزادو میزنن اما تن به دوگانگی نمیدن و خلاصه گفتن بیاین از توی بنگاه بردارین ببرین پی کارتون!هم زمان هم از نمایندگی زنگ زدند و گفتن یه دونه دیگه از این غنیمت های دوگانه از راه رسیده زود باشین بیاین ببرین!...من رفتم توی نمایندگی میبینم بابام میخواسته تقاضا بده که این دوگانه سوز هارو بنزینی کنن به همین خاطر برداشته یه کاری کرده که زیر یکی از ماشینا به جای اون یکی نوشتن(سند آماده است)و اون یکی هم رنگش عوض شده و از نقره ای به قهوه ای لیزری تغییر پیدا کرده و ما الان یه ماشین قهوه ای داریم تحویل میگیریم و همچنان هم دوگانه سوز مونده!!!..بعد رفتم سراغ اون یکی ماشینه توی بنگاه و باهاش اومدم به سمت خونه میبینم صدای هلکوبتر میاد هی!گفتم لابد الان دارن ازم فیلم میگیرن که شب توی کانال ۳ نشونم بدن بگن این مرتیکه باید اعمال قانون بشه و به علت حرکات آکروباتیک باید ۷۵ ضربه شلاق بهش بزنیم تا آدم بشه..بعد دقت کردیم دیدیم نـــــــــــه!ماشینه صدا میده بیچاره!ماشالا به این خودروسازان زیبا که اینقدر باحالن باعث میشن آدم کلی سرگرم بشه....رفتم دم یه آپاراتی که چرخ های ماشینو چک کنه و پیچاشو سفت کنه که از زیر ماشین در نره بعد که سوار شدم استارت نمیزده...نگو یه ماه که توی بنگاه خوابیده بوده باتریشم به رحمت خدا رفته!خلاصه بابامونو پیج کردیم اومده مفید واقع شده در زندگیش!..حالا هی بگین تو دیگه چرا اینقدر خل شدی در زندگیت!
هنوز خراب کاری های بابامونو درست نکرده بودیم که  دو دقیقه بعدش عمه گرامیمون که تازه کمردردشون خوب شده بود و من از رانندگی برای جابه جاییشون معاف شده بودم زنگیدند که بیا فرش های کف خونه منو جمع کن زیرا ایشون فردا قراره با من بیان تهران که من پس فردا کله سحر دوباره نصف راهو برگردم و باراشونو حمل کنم تا توی فرودگاه امام خمینی و بفرستمشون بلاد کفر و استعمار و باز به مدت سه ماه به عنوان باغبون منزل ایشون گماشته بشم!جالبه که ۳ ماه اینجاست و در این سه ماه کلی گل و سبزه میکاره و من در ۳ ماه بعدی کمر به قتل همه گل ها میبندم اما دفعه بعد با خرمن انبوهی از گیاهان جدید رو به رو میشم که چشم به راه من هستن!!!
خلاصه تا این شلم شوربایی که توسط موبایل به انسان وحی میشه تموم شد ساعت شده بود ۵ عصر و من یادم اومد که این ماشین وامونده که باید فردا باهاش برم تهرون اصلا هیچ جاش پیدا نیست و رفتم توی پارکینگ شستمش ...بعد احساس کردم دیگه آرامش در ساعت ۷ عصر مسلما به من روی میاره و رفتم بالا که یه دوش بگیرم و بیفتم یه گوشه که ناگهان همون قشر زیبای مهمانان خیر ندیده بی دعوت زنگ زدن و وارد شدن!منم رفتم قایم شدم چون استثناً این دفعه ملت خونه بودن!
حالا من از تشنگی داشتم هلاک میشدم و این مهمونا هم زرت وسط خونه!اصلا هم قیافم بعد از این همه کارای عجیب به عمله ها شبیه نبود!این بود که چراغ اتاقو خاموش کردم و درو باز کردم که یواش برم توی حموم از شیر حموم آب بخورم که نمیرم که ناگهان این وسط موبایل من زنگ زد که البته طبق معمول غلام چوب فروش رو میخواستن و مهمانان با شنیدن صدای زنگ این وامونده سراغ  آقا پسر خیر ندیده صاحبخونه رو گرفتن و مامانمم جیغ و داد که فلانی پاشو بیا آقای ذرافه نژاد و زنشون میخوان ببیننت!..مام به روی خودمون نیاوردیم و رفتیم آب خوردیم و یواشکی پریدیم وسط اتاقمون و درو بستیم!هنوز ۲ دقیقه نبود که نفس راحتمون پایین رفته بود که برق رفت...
این وسط دیگه فریاد های کمک رو نمیشد بی جواب گذاشت و توی تاریکی هم که کسی منو نمیدید میتونستم با همون تیپ مزخرف و چرک برم اون وسط....بعد از روشن کردن خونه به ما دستور دادن که مهمونای اسکان داده شده توی طبقه پایین از فقدان ور رنجورند و ما مسول شمع رسانی به این عزیزان شدیم و توی راه پله ها برای غلبه به ترس عین کوزت دسته سطل آشغالو که قرار بود دم در قرار بگیره تکون میدادیم تا نترسیم و به محض اینکه شمع های توی دستمون رو گذاشتیم توی دست پایینی ها برق اومد و من در زیر نور افکن به وضوح توسط این بیچاره ها برای بار اول رویت شدم و فهمیدن که اینجا سرایدار خونه با پسر صابخونه زیاد توفیری نداره و فکر نکنم دیگه در آینده مامانم بتونه از تیر و طایفه اینا واسه من زن پیدا کنه چون عمرا با ما وصلت نخواهند کرد و این شانس منو نیم درصد برای مزدوج نشدن افزایش میده!خلاصه زندگی اینقدر زیباست که نگو!مخصوصا وقتی تا یه هفته دیگه قرار باشه یه سری کمیسیون و جلسه و کنسول سرنوشت زندگی آینده آدمو تعیین کنند و هیچ غلطی هم نشه انجام داد جز صبوری!!!

   + عمو علی - ٥:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٩